شب شهادت حضرت زهرا، دلهای شیعیان دوباره به تپش میافتد و اشکها جاری میشود؛ نه از سر عادت، که از عمق معرفتی که قرنهاست بر جان ما نشسته است. امسال اما، بیش از هر سال، نگاهم به «چادرِ خاکآلودِ فاطمه» افتاده است؛ همان پارچهی سیاهی که روزی بر شانههای بانوی دو عالم بود و روزی دیگر، زیر پای هتاکان، مظلومیتِ علی و ولایتش را فریاد زد.
چادر حضرت فاطمه، فقط یک تکه پارچه نبود؛ پرچم بود. پرچمی که بر دوش دختر پیامبر، مرز حریمِ نبوت و امامت را مشخص میکرد. وقتی درِ سوخته بر پهلوی او فرود آمد، چادرش سوخت، اما حرمتش نسوخت. چادرش آتش گرفت، اما پیامش خاموش نشد. آن چادر، سند زندهای شد بر این حقیقت که حجابِ حضرت فاطمه، نه یک انتخاب شخصی، که یک «عَلمِ اعتقادی» بود؛ اعلام برائت از هر آنچه غیر خدایی بود و ایستادگی در برابر هر که خواست حرمتِ خانهی وحی را بشکند.
ایام فاطمیه، فقط عزای یک زن نیست؛ عزای یک «اندیشه» است. اندیشهای که چادرش، پرچمدارش بود. بیایید این روزها، هر بار که چادر سیاه عزایی بر سر کردیم، یادمان باشد که این پارچه، ادامهی همان چادرِ سوختهای است که بر پیکر صدّیقهی طاهره پیچیده بودند و هنوز بوی دودش، فضای تاریخ را پر کرده است.
حضرت فاطمه، چادرش را به ما سپرد تا بگوییم: «ما هنوز در همان جبههایم؛ جبههای که او با چادرش، خط مقدمش را مشخص کرد.»